تبلیغات
ان الحسین مصباح الهدی و سفینته النجاه - زندگی نامه ی حضرت محمد (ص)-خاتم النبین
محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر است.

زندگی نامه ی حضرت محمد (ص)-خاتم النبین

چهارشنبه 6 مهر 1390 01:22 ب.ظ

نویسنده : siavash

ولادت و دوران كودكى

ولادت پیغمبر اكرم به اتفاق شیعه و سنى در ماه ربیع الاول است , گو اینكه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را , به استثناى شیخ كلینى صاحب كتاب كافى كه ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السیرة الحلبیة مى نویسد : ولد فى فصل الربیع در فصل ربیع به دنیا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببینند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ایام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به این نتیجه رسیده اند كه دوازدهم ربیع آن سال مطابق مى شود با بیستم آوریل , و بیستم آوریل مطابق است با سى و یكم فروردین . و قهرا هفدهم ربیع مطابق مى شود با پنجم اردیبهشت . پس قدر مسلم این است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سى و یكم فروردین یا پنجم اردیبهشت . در چه روزى از ایام هفته به دنیا آمده است ؟ شیعه معتقد است كه در روز جمعه به دنیا آمده اند , اهل تسنن بیشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنیا آمده اند ؟ شاید اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنیا آمده اند , در بین الطلوعین .

مسافرتها

رسول اكرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است. یكسفر در دوازده سالگى همراه عمویش ابوطالب , و سفر دیگر در بیست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بیوه به نام خدیجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهایى كرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خیبر كه شصتفرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقریبا مرز سوریه استو صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند , ولى در ایام رسالت از جزیرة العرب هیچ خارج نشده اند .

 

دعوت ازخویشاوندان

در اوائل بعثت پیغمبر اكرم آیه آمد : & انذر عشیرتك الاقربین & ( 1 ) خویشاوندان نزدیكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پیغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند . مى دانیم در آن هنگام على ( ع ) بچه اى بوده در خانه پیغمبر . ( على ( ع ) از كودكى در خانه پیغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد ) رسول اكرم به غذایى ترتیب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على ( ع ) هم غذایى از گوشت درست كرد و مقدارى شیر نیز تهیه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پیغمبر اكرم اعلام دعوتكرد و فرمود من پیغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذیرید سعادت دنیا و آخرت نصیبشما خواهد شد . ابولهب كه عمومى پیغمبر بود تا این جمله را شنید , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اینكه چنین مزخرفى را به ما بگویى ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پیغمبر اكرم براى بار دوم به على ( ع ) دستور تشكیل جلسه را داد . خود امیرالمؤمنین كه راوى هم هست مى فرماید كه اینها حدود چهل نفر بودند یا یكى كم یا یكى زیاد . در دفعه دوم پیغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذیرد , وصى , وزیر و جانشین من خواهد بود . غیر از على ( ع ) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پیغمبر اعلام كرد , على ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پیغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزیر و خلیفه من خواهى بود .

 

قریش وبیامبر (ص)

زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قریش مانع بودند كه ایشان تبلیغ كنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام ( 1 ) مزاحم پیغمبر اكرم نمى شدند یا لااقل زیاد مزاحم نمى شدند یعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبلیغاتى وجود داشت. رسول اكرم همیشه از این فرصت استفاده مى كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با یك سبك مخصوص ) مى رفت در میان قبائل گردش مى كرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سایه پشت سر پیغمبر حركتمى كرد و هر چه پیغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گوید , به حرفش گوش نكنید . رئیس یكى از قبائل خیلى با فراست بود . بعد از آنكه مقدارى با پیغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر این شخص از من مى بود لاكلتبه العرب. یعنى من اینقدر در او استعداد مى بینم كه اگر از ما مى بود , به وسیله وى عربرا مى خوردم . او به پیغمبر اكرم گفت من و قومم حاضریم به تو ایمان بیاوریم ( بدون شك ایمان آنها ایمان واقعى نبود ) به شرط اینكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اینكه براى بعد از خودت من یا یك نفر از ما را تعیین كنى . فرمود اینكه چه كسى بعد از من باشد , با من نیست با خداست . این , مطلبى است كه در كتب تاریخ اهل تسنن آمده است .

1 - ماههاى ذى القعده , ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود یعنى در این ماهها همه جنگها تعطیل بود , دشمنان از یكدیگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در میانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع مى شدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پیدا مى كرد , به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد .

مردم مدینه ورسول اكرم(ص)

مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج كه همیشه با هم جنگ داشتند . یك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآید به مكه براى اینكه از قریش استمداد كند . وارد مى شود بر یكى از مردم قریش .

كعبه از قدیم معبد بود گو اینكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طوافكه از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت. هركس كه مىآمد , یك طوافى هم دور كعبه مى كرد . این شخص وقتى خواست برود به زیارت كعبه و طواف بكند , میزبانش به او گفت[ : ( مواظب باش ! مردى در میان ما پیدا شده , ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پیدا مى شود و سخنان دلرباى عجیبى دارد . یك وقتسخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى اختیار مى كند . سحرى در سخنان او هست](. اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند . در گوش این شخص پنبه كرده بودند كه یكوقت چیزى نشنود . مشغول طواف كردن بود كه قیافه شخصى خیلى او را جذب كرد . ( رسول اكرم سیماى عجیبى داشتند ) . گفت نكند این همان آدمى باشد كه اینها مى گویند ؟ یك وقت با خودش فكر كرد كه عجب دیوانگى است كه من گوشهایم را پنبه كرده ام . من آدمم , حرفهاى او را مى شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بیرون . آیات قرآن را شنید . تمایل پیدا كرد . این امر منشأ آشنایى مردم مدینه با رسول اكرم ( ص ) شد . بعد آمد صحبتهایى كرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول كردند تا اینكه عده اى از اینها[ به مكه] آمدند و قرار شد در موسم حج در یكى از شبهاى تشریق یعنى شب دوازدهم وقتى كه همه خواب هستند بیایند در منا , در عقبه وسطى , در یكى از گردنه هاى آنجا , رسول اكرم ( ص ) هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند . در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوتمى كنم به خداى یگانه و . . . و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند , كه جریانش مفصل است . زمینه اینكه رسول اكرم ( ص ) از مكه به مدینه منتقل بشوند فراهم شد . این اولین[ حادثه]بود . بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمیر را فرستادند به مدینه و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد . اینهایى كه ابتدا آمده بودند , عده اندكى بودند , به وسیله این مبلغ بزرگوار عده زیاد دیگرى مسلمان شدند و تقریبا جو مدینه مساعد شد . قریش هم روز بروز بر سختگیرى خود مى افزودند , و در نهایت امر تصمیم گرفتند كه دیگر كار رسول اكرم را یكسره كنند . در[ ( دارالندوه ]( تشكیل جلسه دادند , كه این آیه قرآن یكسره اشاره به آنهاست[ .

جلسه دار الندوه

دار الندوه حكم مجلس سناى مكه بوده . مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى یا جمهورى , و نه تابع یك مركزى بود . یكنوع حكومت ملوك الطوایفى داشتند . قرارى داشتند كه از هر قبیله اى چند نفر با شرایطى و از جمله اینكه از چهل سال كمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پیش مىآید با یكدیگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصمیم مى گرفتند , دیگر مردم قریش عمل مى كردند[ . ( دارالندوه]( یكى از اطاقهایى بود كه در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است .

در آنجا پیشنهادهایى كردند , گفتند بالاخره باید به یك شكلى آزادى را از محمد سلب كنیم , یا اساسا او را بكشیم یا حبسش كنیم و یا لااقل شرش را از اینجا بكنیم و تبعیدش كنیم , هر جا مى خواهد برود . در اینجاست كه هم شیعه و هم سنى نوشته اند پیرمردى در این مجلس ظاهر شد با اینكه قرار نبود كه غیر قریش كس دیگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اینجا جاى تو نیست . گفت نه , من راجع به همین موضوعى كه قریش در اینجا بحث مى كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود كه به صورت یك پیرمرد مجسم شد . به هر حال در تاریخ , او به نام[ ( شیخ نجدى]( معروف شد كه در آن مجلس شیخ نجدى هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شیخ نجدى تصویب شد . آن پیشنهاد كه گفتند یك نفر را بفرستند پیغمبر را بكشد رد شد . همان شیخ نجدى گفت این عملى نیست . اگر شما یك نفر بفرستید , قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كیست كه یقین داشته باشد كه كشته مى شود و حاضر شود این كار را انجام دهد . گفتند او را حبس مى كنیم . گفت حبس هم مصلحت نیست زیرا باز بنى هاشم به اعتبار اینكه به آنها بر مى خورند كه فردى از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهایى زورشان به شما نمى رسد ولى ممكن است در موقع حج كه مردم جمع مى شوند , از نیروى مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بیرون بكشند . پیشنهاد تبعید شد . گفت این از همه خطرناكتر است . او مردى خوش صورت و خوش بیان و گیرا است. الان به تنهایى در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب مى كند[ .یك وقت مى بینید] رفتدر میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش كرد و با چندین هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پیشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولى به این شكل كه از هر یك از قبایل قریش یك نفر در كشتن شركت كند , و از بنى هاشم هم یك نفر باشد ( چون از بنى هاشم , ابولهب را در میان خودشان داشتند ) و دسته جمعى او را بكشند و به این ترتیب خونش را لوث كنند , و اگر بنى هاشم ادعا كردند , مى گوییم قبیله شما هم شركت داشتند . حداكثر این است كه به آنها دیه مى دهیم . دیه ده انسان را هم خواستند , مى دهیم .

هجرت پیامبر اكرم (ص)

همان شبى كه اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پیغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفى كه به موسى گفته شد : & ان الملا یأتمرون بك یقتلوك فاخرج ) : و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوكاو یقتلوك او یخرجوك و یمكرون و یمكر الله و الله خیر الماكرین & . از مكه بیرون برو , خواستند شبانه بریزند . ابولهب كه یكى از آنها بود مانع شد . گفت شب ریختن به خانه كسى صحیح نیست . در آنجا زن هست , بچه هست , یك وقت اینها مى ترسند یا كشته مى شوند . باید صبر كنیم تا صبح شود . ( باز همین مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسیار خوب . آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و كشیك مى دادند , منتظر كه صبح بشود و در روشنایى بریزند خانه پیغمبر . این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین استو در این جهت حتى یك نفر تشكیك نكرده است كه پیغمبر اكرم , على علیه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب باید براى من فداكارى بكنى . عرض كرد یا رسول الله ! هر چه شما امر بفرمایید . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را كه من موقع خواب به سر مى كشم به سر میكشى . عرض كرد : بسیار خوب . قبلا على علیه السلام و[ ( هند بن ابى هاله]( آن نقطه اى كه رسول اكرم باید بروند در آنجا مخفى بشوند یعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفیانه اى در كار باشد و این دو , مركب فراهم كنند و آذوقه برایشان بفرستند . شب , على ( ع ) آمد خوابید و پیغمبر اكرم ( ص ) بیرون رفت . در بین راه كه حضرت مى رفتند به ابوبكر برخورد كردند . حضرت, ابوبكر را با خودشان بردند . در نزدیكى مكه غارى است به نام غار ثور , در غربمكه و در یكراهى است كه اگر كسى بخواهد به مدینه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف كردند . پیغمبر اكرم ( ص ) با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قریش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بریزند و اینقدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر كه بگویند یك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگویند كى كشت , بگویند هر كسى یك وسیله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح كه شد اینها مراقب بودند كه یك وقت پیغمبر اكرم از آنجا بیرون نرود . ناگاه كسى از جا بلند شد . نگاه كردند دیدند على است . این صاحبك رفیقت كجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بودید كه از من مى خواهید ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصمیم گرفته بودید كه او را از شهرتان تبعید كنید , او هم خودش تبعید شد . خیلى ناراحت شدند . گفتند بریزیم همین را به جاى او بكشیم , حالا خودش نیست جانشینش را بكشیم . یكى از آنها گفت او را رها كنیم , جوان است و محمد فریبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم كنند , اگر همه دیوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهمیده ترم .

غارثور

حضرت رسول ( ص ) را تعقیب كردند . دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند . دیدند اینجا اثرى كه كسى به تازگى درون غار رفته باشد نیست . عنكبوتى هست و در اینجا تنیده است , و مرغى هست و لانه او . گفتند نه , اینجا نمى شود كسى آمده باشد . تا آنجا رسیدند كه حضرت رسول ( ص ) و ابوبكر صداى آنها را مى شنیدند و همین جا بود كه ابوبكر خیلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسید . این آیه قرآن است, یعنى روایت نیست كه بگوییم فقط شیعه ها قبول دارند و سنیها قبول ندارند . آیه این است : & الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذین كفروا ثانى اثنین اذ هما فى الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . یعنى اگر شما مردم قریش پیغمبر را یارى نكنید , خدا او را یارى كرد و یارى مى كند همچنانكه در داستان غار , پیغمبر را یارى كرد , در شب هجرت در حالى كه آن دو در غار بودند[ . ( هما](نشان مى دهد كه غیر از پیغمبر یكنفر دیگر هم بوده است كه همان ابوبكر است . & اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . ( كلمه[ ( صاحب](اصلا در لغت عرب یعنى همراه . حتى به حیوانى هم كه همراه كسى باشد عرب مى گوید : صاحب ) . آنگاه كه پیغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . & فانزل الله سكینته علیه و ایده بجنود لم تروها & ( 1 ) خداوند وقار خودش را بر پیغمبر نازل كرد . دیگر نمى گوید وقار را بر هر دو نفر نازل كرد . رحمت خودش را بر پیغمبر نازل كرد و پیغمبر را تأیید نمود . نمى گوید هر دو را تأیید كرد . حالا بگذاریم از این قضیه .

تا به این مرحله رسید , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهمیدیم این چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت ؟ مدتى گشتند . پیدا نكردند كه نكردند . سه شبانه روز یا بیشتر پیغمبر اكرم ( ص ) در همان غار بسر بردند . آن دلهاى شب كه مى شد , هند بن ابى هاله كه پسر خدیجه است از شوهر دیگرى , و مرد بسیار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهیه كنند . دو تا مركب تهیه كردند و شبانه بردند كنار غار , آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند .

حالا قرآن مى گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایى به چه نحوى كمك و مدد كرد . آنها نقشه كشیدند و فكر كردند و سیاست به كار بردند ولى نمى دانستند كه خدا اگر بخواهد , مكر او بالاتر است . & و اذ یمكر بك الذین كفروا & و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حیله به كار مى برند براى اینكه یكى از سه كار را درباره تو انجام بدهند : & لیثبتوك[ & ( اثبات](معنایش حبس است . چون كسى را كه حبس مى كنند در یكجا ثابت و ساكن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گوید[ ( اثبت](یعنى حبس كن ) براى اینكه تو را در یك جا ثابتنگه دارند یعنى زندانیت كنند . & او یقتلوك & یا خونت را بریزند . & او یخرجوك & یا تبعیدت كنند . & و یمكرون & آنها مكر مى كنند . قریش به مكر و حیله هاى خودشان خیلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى كنیم كه خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند كه بالاى همه این تدبیرها و نقشه ها تقدیر و اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنایت الهى بشود , هیچ قدرتى نمى تواند او را از میان ببرد[ . ( مكر](نقشه اى استكه هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه اى بكشد كه آن نقشه هدف معینى در نظر دارد اما مردم كه مى بینند خیال مى كنند براى هدف دیگرى است , این را مى گویند[ ( مكر]( . خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد كه انسان نمى داند این حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خیال مى كند براى هدف دیگرى است , ولى نتیجه نهائیش چیز دیگرى است . این است كه خدا هم مكر مى كند یعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد كه ظاهرش یك طور است ولى هدف اصلى چیز دیگر است . آنها مكر مى كنند, خدا هم مكر مى كند , و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است .

مهاجرین

گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرین اولین یا به تعبیر قرآن[ ( &سابقون الاولون](& نامیده مى شوند . مهاجرین اولین یعنى كسانى كه قبل از آنكه پیغمبر اكرم به مدینه تشریف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى كه بنا شد پیغمبر اكرم خانه و دیار را , مكه را رها كنند و بیایند به مدینه , اینها همه چیز خود را یعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خویشاوندان و اقارب خویش را یكجا رها كردند و به دنبال ایده و عقیده و ایمان خودشان رفتند . این یك مسئله شوخى نیست . فرض كنید براى ما چنین چیزى پیش بیاید و بخواهیم براى ایمان خودمان كار بكنیم . خودمان را در نظر بگیریم با كار و شغل و زن و بچه خود , با همین وضعى كه الان داریم . یكدفعه از طرف رهبر دینى و ایمانى ما فرمان صادر مى شود كه همه یكجا باید از اینجا حركت كنیم برویم در یك مملكت دیگر یا در یك شهر دیگر , آنجا را مركز قرار بدهیم . ناگهان باید شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگیمان را رها كنیم و راه بیفتیم . این از كمال خلوص و از نهایت ایمان حكایت مى كند . قرآن اینها را مهاجرین اولین مى نامد . ..

انصار

دسته دوم كه اینجا به آنها اشاره شده است , كسانى هستند كه قرآن آنها را[ ( انصار]( مى نامد یعنى یاوران . مقصود , مسلمانانى هستند كه در مدینه بودند و در مدینه اسلام اختیار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهاى دیگر و البته بیشتر از مكه مىآیند در حالى كه هیچ ندارند و دست خالى مىآیند بپذیرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان یك مهمان بپذیرند بلكه از جان و مال و حیثیت آنها حمایت كنند مثل خودشان . به طورى كه در تاریخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراكدر میان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : & و یؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه & ( 1 ) . آن هجرت بزرگمسلمین صدر اسلام خیلى اهمیت داشتولى اگر پذیرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند كارى انجام بدهند . اینها را هم قرآن تحت عنوان & و الذین آووا و نصروا[ &ذكر مى كند] .آنان كه پناه دادند و یارى كردند این مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم یارى كردن اینها . هم آنها گذشت و فداكاریشان زیاد بود هم اینها .

منافقین وبیامبر اكرم (ص)

& ان الذین جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خیر لكم لكل مرىء منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظیم 0 لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افك مبین.&

آیات به اصطلاح[ ( افك](است[ .( افك]( دروغ بزرگى ( تهمتى ) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقین براى همسر رسول خدا جعل كردند . داستانش را قبلا به تفصیل نقل كردیم ( 1 ) . اكنون آیاترا مى خوانیم و نكاتى كه از این آیات استفاده مى شود كه نكات تربیتى و اجتماعى بسیار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بیان مى كنیم . آیه مى فرماید[ . ( & ان الذین جاؤا بالافك عصبه منكم]( & آنان كه[ ( افك](را ساختند و خلق كردند , بدانید یك دسته متشكل و یك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار مى كند كه توجه داشته باشید در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناكمى باشند , یعنى قرآن مى خواهد بگوید قصه ساختن این[ ( افك](از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود , كه به هدفشان نرسیدند . قرآن مى گوید آنها یك دسته به هم وابسته از میان خود شما بودند , و بعد مى گوید این شرى بود كه نتیجه اش خیر بود , و در واقع این شر نبود[ : ( & لا تحسبوه شرا لكم بل هو خیر لكم]( & , گمان نكنید كه این یك حادثه سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود , خیر , این داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن این داستان را خیر مى داند نه شر و حال آن كه داستان بسیار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح كردن پیغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اینكه وحى نازل شد و تدریجا اوضاع روشن گردید . خدا مى داند در این مدت بر پیغمبر اكرم و نزدیكان آن

 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -